تبليغاتX
طنز و سرگرمی

طنز و سرگرمی
 

Welcom


[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 10:49 بعد از ظهر ] [ Hossein & Maryam ]

تجسم کنید !!
تو يه روز سرد
لباس خواب گرمت رو میپوشی و ميپری تو تختت،
بالش رو درست ميكنی، پتو رو ميكشی رو خودت، خودت رو اينور اونور ميكنی، يكمم خودت رو ميكشی ، حسابی که گرم شدی چشاتو میبندی که بخوابی …
يه دفعه میبينی چراغ اتاق رو یادت رفته خاموش كنی !!!
 
 
 
 
ناخن مصنوعی، مژه مصنوعی، مـوی سر مصنوعی، دماغ عملی، گونه ها تزريقی، لب ها تزريقی، ابروها تاتو ، رنگ پوست غير واقعی و….
اما هنوز بانوهای دوست داشتنی ولي غيرقابل تحمل! در شگفت و شکايتند که چرا "مرد واقعی" پيدا نميشود ؟؟؟!!!
 
 
 
دختره 4000 تا دوست تو صفحه فیس بوکش داره که 3990 تاش پسرن ...
( مدلهای مختلف : کچل ، کوتوله ، چاق ، لاغر ، يه وری … )
بعد تو پروفايلش نوشته:
من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بی آبی ولی با خفت و خاری پی شبنم نميگردم
.... فکر کنم فقط پی "شبنم" نميگرده !!!
 
 
چیزی لذت بخش تر از زدنِ بچه مهمون، دور از چشم ننه و باباش نیست
 
 
معلم: هرکي سوال بعدي منو جواب بده ميتونه بره خونه.
شاگرد نخاله کيفشو از پنجره ميندازه بيرون...
-معلم با عصبانيت: کي اون کيفو انداخت بيرون؟
من بودم آقا..خداحافظ
 
 
 
 
 
يه وقتايی ام که تو دستشويی ام و يکي به شدت منتظره که بيام بيرون ، الکی طولش ميدم .
آدم احساس قدرت ميکنه ، انگار تو اون لحظه ، زندگی اونی که بيرونه توی دستاته !!!
 
 
ميازار موری كه دانه كش است "
.اين شعر نشون ميده كه ما ايرانی ها از قديم يه جورايی كرم داشتيم ...
 
 
خدا نگذره از كسانی كه شير حموم رو روی وضعيت دوش میبندن و از حموم خارج ميشن!
 
 
عمه ي توماس اديسون مجددا در بيانيه ای به مردم شريف ايران اعلام کرد:
توماس فقط لامپو را اختراع کرده است لطفا به خاطر قبضش ما را مورد عنايت قرار ندهيد!!!

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 0:44 قبل از ظهر ] [ Hossein & Maryam ]



دقــت کـــردیــن لذتی که تو سواری بر خر شیطون هست تو سواری لامبورگینی نیست؟؟؟
 
 
دقت کردین بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان.
 
 
دقــــــــــــــــت کردین
یک سری از کارهای اداری هست که هیچ وقت لازم نیست خود آدم انجامشان بدهد. اطرافیان زحمت اش را می کشند. یکی از آن کارها گرفتن شناسنامه آدم است، دیگری هم باطل کردن اش.
 
 
تـــا حـــالا دقــــت کـــردیــــن !؟ 
شـــانـــــس یــــه بـــار در خــونــه آدمـــو میــــزنـــه ، 
بَـــدشــــانـــســـی دســـتـــش رو از روی زنـــگـــــــ بـــر نـــمیـــداره ، 
بـــدبــَـخـــتـــی هَـــم کـــه کـــلاً کـــلیــد داره . . . . . .
 
 
دقت کردین تو فیلمای خارجی پلیس شش تیغ کرده و مرتبه و کلت دستشه و مجرم ریشو نامرتبه و کلاشینکف دستشه اما تو فیلمای ایرانی این موضوع کاملا برعکسه ...
 
دقت کردین وقتی دعواتون با یکی تمام شد تازه جواب های خوب به ذهنتون میرسه.
 
دقت کردین هر معلمی که میومد میگفت شما بدترین کلاسی بودین که تاحالا داشتم؟
 
دقت کردین که زندگی با ”مای بی بی” شروع و به ”ایزی لایف” ختم میشه؟؟!! 
پس قدر لحظه هایی که با شورت هستیم رو بدونیم!
 
 
تا حالا دقت کردین ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ  ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!
 
 
دقت كردين بزرگترين دروغ پشت تلفن چيه .......سلام رسوندن بچه ها.....
 
 
دقت کردین یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه کـه بخوای برای یکی دیگه توضیح بدی دقیقاً چــه مــــــــرگـته؟؟!!
 
 
دقت کردین همیشه خنده دار ترین موضوعات زمانی به مغزت میرسه که وسط مراسم ختم هستی؟
 
 
دقت کردین الان تو تهران بایه نفس عمیق میتونید کل جدول مندلیف رو بکشید تو حلقتون
 
 
تا حالا دقت کردين وقتى سر سفره نشستى به يارو ميگى نمک بده اول واسه خودش ميريزه بعد ميده به تو..!!!
 
 
دقت کردین؟ وقتي موبايلت زنگ ميخوره همه گوشاشون تيز تيز ميشه ؛ وقتي تلفن خونه زنگ بخوره همه خودشونو ميزنن به کر بودن.
[ شنبه 5 فروردین1391 ] [ 1:44 قبل از ظهر ] [ Hossein & Maryam ]

سال 1391 را به همه تبریک  میگم.


سال خوب و پر برکتی داشته باشید.......

[ شنبه 5 فروردین1391 ] [ 1:41 قبل از ظهر ] [ Hossein & Maryam ]

پیروزی یعنی :

توانایی رفتن از یک شکست ، به شکستی دیگر

بدون از دست دادن اشتیاق . . .

[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 10:33 بعد از ظهر ] [ Hossein & Maryam ]
این ماجرا در خط هوایی تی ام ای اتفاق افتاد:


یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است

با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانوم؟"

زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"

مهماندار گفت: "خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه"

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم"

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست."

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: "قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند

[ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 10:30 بعد از ظهر ] [ Hossein & Maryam ]

به یه زنبور عسلی میگن تا حالا توی 10 دقیقه 3 تا گل خوردی...؟؟


میگه مگه من استقلالم...!!!


قرمزته


[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 1:20 قبل از ظهر ] [ Hossein & Maryam ]


بسيار دور از هم قد کشيده‌ايم . هر يک بر فراز صخره‌اي بلند و دره‌اي عميق؛ ميانمان که با هيچ خاکستري پر نخواهد شد.

جدايمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌هاي متفاوت.

مانتو و مقنعه و چادر تيره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌اي تراشيده به ساختماني ديگر فرستادند. من را به مدرسه‌ي دخترانه و تو را پسرانه .

دانشگاه هم که رفتيم جدايمان کردند. با رديف‌هاي دور از هم . نيمکت‌هاي خانم‌ها و آقايان. با درها و راهروها و ورودي‌ها و خروجي‌هاي خواهران و برادران .

جدايمان کردند و ما بسيار دور از هم قد کشيديم . در اتوبوس با ميله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دريا و ساحل با پارچه‌هاي برزنتي. ..

آنقدر دور و غريب از هم بزرگ شديم تا تو شدي راز درک ناشدني‌اي براي من؛ و من شدم عقده‌ي جنسي سرکوب شده‌اي براي تو.

تا هر جا که ديگر نتوانستند جدايمان کنند، در تاکسي و خيابان، از زور ناداني و بيماري و عقده‌هاي جنسي، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالي و برهنگي ساق پايم حالي به حالي‌ات کند و نگاه حريص‌ات مانتو ام را بدرد .

جدا و بسيار دور از هم قد کشيديم انقدر که تا پايين تنه هايمان معذب مان کرد خيال کرديم عاشق شده‌ايم و چون عاشق هستيم بايد ازدواج کنيم و بعد هم با هزاران عقده‌ي بيدار و خفته به زير يک سقف رفتيم .

بسيار دور از هم قد کشيديم. انقدر که ديگر نگاه‌مان نيز يکديگر را خوب و درست نديد و نگاه‌هاي انساني جاي خود را به نگاه جنسيتي دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگي و علمي و حتي جلسات سياسي .

و من بايد تقاص همه‌ي اين فاصله ها را بپردازم . تقاص دوري از تو و بر صخره‌اي ديگر قدکشيدن را . تقاص تو را نديدن و نشناختن را .

بايد که تنم بلرزد وقتي هوا تاريک مي‌شود و من تنها در خيابانم؛ وقتي دنبال کار مي‌گردم؛ وقتي تاکسي سوار مي شوم .

اينجا يک مستراح عمومي است به وسعت يک کشور.

بهتان بر نخورد...

آخر ساليان سال است که در همه جاي دنيا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند...

[ شنبه 15 بهمن1390 ] [ 3:15 بعد از ظهر ] [ Hossein & Maryam ]

زندگي هر دختري يك سوال هست كه تا آخر عمر او را همراهي مي‌كند . . . . . . . . . . . . .

حالا چي بپوشم؟!


 

 

هيچ جمله اي مثه "چاق شدي" يه زن رو نميتونه عصباني و ناراحت کنه.

و همينطور "موهات ريخته" يه مرد رو!!!!!!!؟


 

 

ميگويي: باران را دوست دارم؛ ولي تا باران مي بارد چترت را وا ميکني! ميگويي: خورشيد را دوست دارم؛ ولي با آفتاب دمان به سايه ميگريزي! ميگويي: باد را دوست دارم؛ باد هم که مي وزد پنجره ات را مي بندي! اين است که ترس برم ميدارد ... چون ميگويي مرا هم دوست داري!!!!!!؟

 

عــــاشـــق تريـــــن مــــــــرد..... آدم بود که بهشت را به لبـــــخنــــــد حـــــوا فروخــت!!!!؟

 


 

مردم دنيا زمان رو 3 حالت مے بينن، اما ما ايرانيا 4 حالت..؛ زمان گذشتہ ، زمان حال ، زمان آيندھ ،

زمـــان شـــاہ.....!!!!


 

 

ما مردمي هستيم که بزرگترين افتخارمان ديدن برخورد سر نزديکانمون به سنگه.. چرا..

چون از گفتن جمله" ديدي حق با من بود.." لذت ميبريم!!!؟





 

امروز کنکور کارداني به کارشناسي بود. زير برگه پاسخ‌نامه دو تا کادر گذاشته بودن يکي جاي امضا بود، اون‌يکي جاي اثر انگشت! مراقبه اومده ميگه هر کي سواد داره امضا کنه، هر کي هم بيسواده انگشت بزنه!! مملکته داريم!!!!!؟

 

 

فکر کن بابات بتونه فکرتو بخونه .. اونوقت هر 5 ثانيه يه چک آبدار ميخورِي!!!!!!؟

 


سياست دخترا در مواجهه با پسرا :1- حيله گري با پسراي معصوم و ساده2- خوشمزگي با پسراي خوش قيافه3- دوستي با پسراي باهوش4- عشق با پسراي وفادار5- ازدواج با پسراي پولدار و اما سياست پسرا در مواجهه با دخترا :1- پيچوندن دختراي معصوم و ساده2- پيچوندن دختراي خوش قيافه3- پيچوندن دختراي باهوش4- پيچوندن دختراي وفادار5- پيچوندن دختراي پولدار 6 - ازدواج با هيچکدام و در اخر ........... با موارد يک تا پنج!!!!!!؟

 

 

رييس ديوونه خونه 3 تا از بهتريناشو براي امتحان مياره اتاقش تا اونارو امتحان كنه به اولي ميگه دو دو تا ديوونهه ميگه 57 تا ميگه تو ردي به بعدي ميگه دو دو تا ديوونهه ميگه سه شنبه ميگه توام ردي به بعدي ميگه دو دو تا ميگه چهارتا ميگه افرين چطوري اينو فهميدي ميگه 57 رو از سه شنبه كم كردم شد!!!!!؟

 

 

کاش گوگل انقدر پيشرفت کنه که وقتي مي نويسي "دختر همسايمون " درجا بره تو ويکي پديا شمارشو با عکساش برات بياره..

اين دانشمندا چه غلطي ميکنن من نمي دونم!!!!!!؟

 

درست متر کن ! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو!!!!!!؟

[ شنبه 15 بهمن1390 ] [ 3:11 بعد از ظهر ] [ Hossein & Maryam ]

german
Im Frühjahr letzten Jahres waren wir alle für Wallfahrt gegangen
Während zurück, hübsch und freundlich Mädchen, das war mit uns.
Mein Herz war mir zu betteln:
“Geh, sag ihr, ich liebe sie ….. was auch immer sein werden! Und was sagen will, sagen will!”
Ich erzählte meine geheime Herz, und ich hörte als Antwort:
“Junge! Wie Sie unwissend bist Du gekommen, Pilgerfahrt oder liebäugeln?”

arabic
فی ربیع العام الماضی کنا قد ذهبوا جمیعا للحج
حین یعود، وفتاة جمیلة النوع الذی کان معنا.
کان قلبی التسول لی :
“اذهب، وقل لها أحبک….. لها أیا کان یرید أن یکون، یکون! وماذا یرید أن یقول، ویقول”!
قلت لقلبی سرا، وأنا سمعت هذا فی الرد :
“بوی! کیف أنت جاهل! جئت للحج أو للغمز؟”

french

Au printemps l’année dernière nous étions tous partis pour le pèlerinage
Bien que le dos, jolie et gentille fille qui était avec nous.
Mon cœur était pour me supplier de:
«Allez, lui dire que je l’aime ….. tout ce veut être, l’être! Et ce qui veut dire, mot à dire!”
J’ai dit à mon cœur secret, et j’ai entendu cela à la suite:
«Boy! Comment vous êtes ignorants! Vous venez de pèlerinage ou à lorgner?”

italian

Nella primavera dello scorso anno eravamo andati tutti al pellegrinaggio
Tempo fa, bella e gentile ragazza che era con noi.
Il mio cuore era pregandomi di:
“Va ‘, dille che io amo lei ….. qualunque cosa vuole essere, essere! E che cosa vuole dire, dire!”
Ho detto al mio cuore segreto, e ho sentito questo in risposta:
“Ragazzo! Come sei ignorante! venite per pellegrinaggi o ad occhieggiare?”

Korean

모든 순례에 대한 봄에는 작년에 우리가 있었을 사라
수개월 전에, 예쁘고 친절한 소녀 누가 우리와 함께했다내 마음이 나를 위해 구걸했다 :
“말해, 가서 그녀를 난 뭐든간에 있어야 해! 그리고 무슨 말을,하고 싶은 말은 싶은 그녀 ….. 사랑해!”
내 비밀 마음을 얘기, 그리고 대한 응답으로이 말씀을 듣고 :
“이봐! 당신은 무식한 방법이야!거나 순례 온 추파를 던지다가?”

Spainish

En la primavera del año pasado estábamos todo se ha ido de peregrinación
Tiempo atrás, muy amable y una niña que estaba con nosotros.
Mi corazón me pedía:
“Ve, dile que la amo ….. lo que quiere ser, ser! ¿Y qué quiere decir, por ejemplo!”
Le dije a mi corazón secreto, y oí esto en la respuesta:
“Muchacho! ¿Cómo estás ignorantes! Usted viene de peregrinación o comerse con los ojos de?”

english

In spring last year we were all gone for pilgrimage
While back, pretty and kind girl who was with us.
My heart was begging me to:
“Go, tell her I love her ….. whatever wants to be, be! and what wants to say, say!”
I told my secret heart, and I heard this in response:
“Boy! how you’re ignorant! you come for pilgrimage or to ogle?”

Russian

Весной прошлого года мы все пошли на паломничество
Некоторое время назад, довольно и вид девушка, которая была с нами.
Мое сердце было просил меня:
“Пойди, скажи ей, что я ее люблю ….. все хотят быть, то быть! А что хочет сказать, говорю!”
Я сказал мою тайну сердца, и я услышал это в ответ:
“Мальчик! Как вы невежественны! Вы приходите на паломничество или строить глазки?”

Chinesse

在去年春天,我们都去朝圣前阵子,漂亮,善良的女孩谁是我们的。
我的心哀求我:
“去,告诉她我爱她想要什么…..是,是!想说什么,说!“
我告诉我的秘密的心,我听到的反应是:
“小子!你如何无知!你是来朝圣或抛媚眼?“

و بالاخره فارسی:

پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
برگشتنی یه دختر خوشگل با محبت
همسفر ما شده بود همراهمون میومد
به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت
میگفت بروووو بهش بگوووووو
آخه دوسش دارم
میگفت بگو
هرچی میخواد بشه بشه هرچی میخواد بگه،بگه!
راز دلم رو گفتم اینو جواب شنفتم:
تو زواری!پسر!چقدر نادونی!اومدی زیارت یا که چشم چرونی؟

!
خیلی قشنگ بود نه ؟

[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 3:36 بعد از ظهر ] [ Hossein & Maryam ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام به همگی دوستان عزیز...
من حسین هستم 23 ساله.
خیلی ممنون که به من سر زدید.
لطفا نظر خودتونو در مورد این وبلاگ
حتما بدید...با تشکر
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت

فال عشق

مترجم سایت

مترجم سایت

تعبیر خواب آنلاین

تعبیر خواب

فال امروز


کد موزيک

تصاویر زیباسازی نایت اسکین